پارت پنجاه و پنجم :

- سلام پدر جان صدای منو میشنوین؟...
سکوت پیرمرد کمی معذبش میکرد. مقابل پیرمرد زانو زد و به چهره ی پر چین و شکنش زل زد:
- پدر جان من کارم عکاسیه. میخوام ازت عکس بگیرم اجازه میدی؟
نگاه پیرمرد برای لحظه ای از قطره‌های آب کنده شد و به صورت آرام و معصوم نگار نشست. صدایش کمجان اما گرم و مهربان بود:
- اومدی زهرا؟... چقدر دیر کردی! حالا نن‌آقا دعوامون میکنه. گفتم دیر نیا آبجی...
Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    شهاب هم میتونست انقد عاشقت بشه و پابه پای هم پیرشید😭همه چیزو فراموش کرده ولی عشقشو نه...

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله دقیقاً تمام این ها نشونه ست برای نگار

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️