راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و پنجم :
- سلام پدر جان صدای منو میشنوین؟...
سکوت پیرمرد کمی معذبش میکرد. مقابل پیرمرد زانو زد و به چهره ی پر چین و شکنش زل زد:
- پدر جان من کارم عکاسیه. میخوام ازت عکس بگیرم اجازه میدی؟
نگاه پیرمرد برای لحظه ای از قطرههای آب کنده شد و به صورت آرام و معصوم نگار نشست. صدایش کمجان اما گرم و مهربان بود:
- اومدی زهرا؟... چقدر دیر کردی! حالا ننآقا دعوامون میکنه. گفتم دیر نیا آبجی...
Ù

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0شهاب هم میتونست انقد عاشقت بشه و پابه پای هم پیرشید😭همه چیزو فراموش کرده ولی عشقشو نه...